از حقارت تا سرفرازی
چهارشنبه 20 شهریور 1398 ساعت 21:11 | نوشته ‌شده به دست مسافر جواد | ( نظرات )
ناخودآگاه یاد حرف خانم زینب افتادم که می‌گفت جز زیبایی در کربلا ندیدم و در آن لحظات یاد داستان حر افتادم که چه طور از قعر تاریکی به‌طرف نور چرخید و مسیر حرکت خودش را تغییر داد و تبدیل شد به یک انسان دیگر و این عاشورا خیلی برای من متفاوت از عاشوراهای قبلی بود من یاد گرفتم که هرکسی می‌تواند حر زندگی خودش باشد


دلنوشته ای به قلم مسافر جواد

رهجوی کمک راهنمای محترم مسافر عطا

 در درونم یک جنگ بزرگ شروع‌شده بود و درگیر افکاری بودم که به من القا می‌شد. یک نفر به من می‌گفت جواد دوباره می‌خواهی سفرت رو خراب کنی و یک نفر دیگر می‌گفت گوش به حرفش نده و یک مقدار از این پول رو بردار و برو برای خودت شیشه بخر، کسی که نمیدونِ چه قدر هزینه بیمارستان شده یک مقدار پول برای خودت کش برو و بزار کنار تا لنگ پول مواد نباشی.

چند وقت بود من و همسرم منتظر تولد دختر دومم بودیم و یک مقدار پول کنار گذاشته بودیم تا هزینه‌های بیمارستان رو پرداخت کنیم البته چون حال روز خوبی نداشتم و سفر مرتبی نمی‌کردم خانواده من در مسائل مالی من کنترل زیادی داشتند تا مبادا من پولی را صرف خرید مواد کنم. وقتی رفتم برای تسویه‌حساب و ترخیص متوجه شدم که بیمه خدمات تکمیلی من بخش زیادی از هزینه‌ها را پرداخت می‌کند و من پول زیادی را در اختیار داشتم که کسی اطلاع نداشت. چند ماه بود که وارد کنگره 60 شده بودم ولی خوب سفر نمی‌کردم و گوش به حرف راهنمایم نمی‌دادم. راهنمای عزیزم همیشه به من اخطار می‌داد که این راهی و روشی که پیش گرفتم پایان خوبی ندارد و من در آن لحظه دوباره در یک نبرد دیگر شکست خوردم و تا به خودم آمدم دیدم که چند گرم شیشه و هرویین خریدم و در حال مصرف هستم. خانمم تو بیمارستان بستری بود و دخترم به خاطر زردی زیادش زیر دستگاه بود و من  در خانه نیمه‌کاره خودم که قرار بود تا چند روز دیگر اسباب‌کشی کنیم در حال مصرف شیشه و هرویین بودم. خیلی شیشه کشیدم و مثل همیشه بعد از مصرف شیشه تمام تنم که زخم بود، زخم هاش تشدید می‌شد و من غیرارادی با زخم‌ها بازی می‌کردم و تمام زخم هایم پرخون شده بود. مشغول بازی کردن با زخم‌های تنم بودم که افسر پلیسی که تو عوارضی ایستاده بود به من گفت بزن کنار و من اصلاً حواسم نبود که پلیس من را زیر نظر گرفته و از رفتار نامتعارف من به من مشکوک شده بود. چند گرم مواد مخدر با من بود و دوباره یک جنگ در درون من شروع شد. نه جواد دربرو گازش رو بگیر و یکی دیگِ می‌گفت بزن کنار اگر دربری به تو تیراندازی می‌کنند.

البته تا چند وقت این سؤال از خودم می‌پرسیدم که چرا آن روز نگه داشتم و درنرفتم (هرچند الآن جوابش رو میدانم). من نگه داشتم و مرا بازرسی کردند از من مواد مخدر گرفتند و من هر چه التماس کردم که پول می دهم  ول‌م کنید و بچه من تو بیمارستانِ و ... هیچ تأثیری نداشت و به قول راهنمای عزیزم آقا عطا، آن لحظه که زمانت فرا برسد و تمام بشود هیچ گریزگاهی نیست و باید با نتیجه عملت روبه‌رو شوی. من زمانم تمام‌شده بود.

من بار دوم بود که با مواد مخدر دستگیر می‌شدم و این بار قاضی مرا مستقیم به زندان انداخت و من فرود آمده بودم در کابوس و جهنمی که خودم با دست‌های خودم برای خودم رقم‌زده بودم و این تغییر جایگاه خیلی دردناک بود برای کسی که لقب مسافر به او داده بودند تا از ترس‌ها و حقارت‌هایش به سمت سرفرازی و شجاعت سفر کند، ولی سر از یک کابوس وحشتناک دیگر درآورده بود. خیلی دردناک بود برای کسی که در کنگره 60 بااینکه نامرتب سفر می‌کرد، همه با احترام و عزت با او برخورد می‌کردند و بامحبت راه درست را به او نشان می‌دادند، دردناک بود برای کسی که حالا مثل یک حیوان با او برخورد می‌کردند با توجه به اینکه من هم با جسمم همین رفتار را کرده بودم. تا چند روز فقط گریه می‌کردم. وقتی‌که من با مواد مخدر دستگیر شدم دستور جلسه وادی سیزدهم بود (پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگری است) و این پایان نقطه‌ای بود که من بد شروع کردم بودم و بد تمام‌شده بود.

 

زیاد یادم نیست در زندان چه‌کاری می‌کردم فقط یادم هست از خدا می‌خواستم که خدایا یک فرصت بده که من دوباره روی صندلی‌های کنگره 60 بنشینم و دوباره سفر کنم و باخدای خودم پیمان بستم که دیگر مواد مصرف نکنم و درراه کنگره و ارزش‌ها گام بردارم و با تمام وجودم صدایش می‌زدم و از او کمک می‌خواستم.

نمی دانم چه شد ولی شد. با سند از زندان آزاد شدم تا در فرصت آتی در دادگاه به جرم من رسیدگی شود. درگیر مشکلات زیادی شده بودم و باور نداشتم که از این مشکل خلاص شوم فقط همه اش می‌گفتم خدایا آن‌قدری فرصت به من بده که سفرم را تمام کنم و وقتی برگشتم زندان حداقل خمار نباشم. دوباره به کنگره برگشتم و راهنمایم را عوض کردم و آقا عطا را به‌عنوان راهنما انتخاب کرد و ایشان به من گفت که دوباره باید سفر کنم. من به آقا عطا می‌گفتم که من فرصت زیادی ندارم زود سفر من را تمام کن ولی ایشان به من گفت تو فقط سفر کن و خدمت کن تمام مشکلاتت حل می شود و به ایشان اعتماد کردم و هر چیزی گفتند تلاش کردم که انجام بدم و امروزی که این دلنوشته رو مینویسم 3 سال از آن روزهای تلخ گذشته و من در این مدت رهایی مواد و سیگارم رو گرفتم و تو سایت کنگره 60 خدمت میکنم البته جایگاه های دیگر را نیز در کنار خدمتم در سایت تجربه کردم.

 

امسال عاشورا تصمیم گرفتیم که به روستای پدری‌مان مسافرت برویم که هم در مراسم عاشورای حسینی باشیم و هم دیدوبازدیدی از اقوام داشته باشیم. صبح که از خواب بیدار شدم یک حس خاصی تمام وجود من رو در برگرفته بود، البته خانمم ناراحت بود می‌گفت خواب دیدم که تو آزمون کمک راهنمایی قبول نشدم و من مطمئن بودم که قبول می شود، چون به عدل خداوند ایمان داشتم و اینکه در هر اتفاقی خیری نهفته شده است. مثل همان خیری که در دستگیری من نهفته بود و باعث شد من به خودم بیایم و مسیر زندگی خودم را دوباره اصلاح کنم و از آن کابوس‌ها بیدار شوم. البته وقتی بیدار شدم تنها نبودم و همسر و دو خواهرم و راهنمای مهربانم و تمام هم‌سفرانی که دیده نمی‌شدند ولی محبتشان را حس می‌کردم در کنار من بودند و من را در این قدم تازه که آغاز کرده بودم یاری می‌کردند.

به یکی از بچه‌های سایت سپردم که وهاب جان من دسترسی به اینترنت ندارم اگر نتیجه‌ها را گذاشتند به من خبر بده، چند دقیقه از این مکالمه نگذشته بود که وهاب زنگ زد و وقتی اسامی قبولی آزمون کمک راهنمایی نمایندگی کاسپین رو خواند، اشک شوق تو چشمانم جمع شد. من و همسرم و دو تا خواهرم در آزمون کمک راهنمایی نمره قبولی رو دریافت کردیم و البته خانم برادرم هم در جایگاه راهنمای تازه واردین قبول‌شده بود. به‌قدری ما خوشحال شده بودیم که یادمان رفت تو مراسم عاشورا هستیم و اطرافیان از ابراز خوشحالی و شادی ما تعجب کرده بودند.

نمی‌دانم چرا ولی ناخودآگاه یاد حرف خانم زینب افتادم که می‌گفت جز زیبایی در کربلا ندیدم و در آن لحظات یاد داستان حر افتادم که چه طور از قعر تاریکی به‌طرف نور چرخید و مسیر حرکت خودش را تغییر داد و تبدیل شد به یک انسان دیگر و این عاشورا خیلی برای من متفاوت از عاشوراهای قبلی بود من یاد گرفتم که هرکسی می‌تواند حر زندگی خودش باشد و این انتخاب‌های ما هست که ما را به بهشت یا جهنم سوق می‌دهد و من با تمام وجودم درک کردم که پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگری است و در هرلحظه انسان که جاری است می‌تواند تغییر کند و جریان زندگی خودش را یا به سمت اقیانوس عشق خداوندی هدایت کند یا به سمت مرداب، البته خداوند مهربان جز رفتن و رسیدن به نور را نخواسته که؛ برای هر یک از ما قدمی تازه، یعنی آمیختن با روشنایی درج است بر پیشانی عالم

سپاس بیکران از خداوند مهربانی که جز سعادت و سرفرازی برای هیچ‌کدام از بنده‌ای خودش نخواسته و نخواهد خواست و در مشکلاتی که ما مسبب به وجود آوردن آن‌ها هستیم هم برای ما خیری قرار داده. خدایا شکرت

از راهنمای عزیزم تشکر می‌کنم که با عشقی که در وجودش شعله‌ور هست این شوق را در من زنده کرد که از ذرات جرقه می‌توان به روشنایی وسیع رسید و من یک‌ذره کوچکم از این هستی که تمام وجودم آرزوی رسیدن سرچشمه خودش را دارد به همان اقیانوس نوری که در دوردست‌ها آغوش خودش را به روی ما بازکرده و هرلحظه ما را به‌سوی خودش صدا می‌کند، رسید و در وادی عشق قدم برداشت. خدایا قدم‌های ما را درراه رسیدن به خودت محکم و استوار کن و قلب ما را گشاده کن که درک کنیم ورود به قلب توراهی ندارِد جز ورود به قلب مخلوقین تو و تو را هزاران هزار بار شکر .

 

نویسنده ؛ مسافر جواد

نمایندگی کاسپین

 

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دلنوشته ها،


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
محمد لڗیون پنجم سه شنبه 26 شهریور 1398 13:38
عالی بود آقا جواد سرشار از احساس ممنون
وهاب ل.یکم،کاسپین(قزوین) یکشنبه 24 شهریور 1398 17:15
خداقوت عالی بود
همسفر مرضیه لژیون ۴ شنبه 23 شهریور 1398 23:31
آفا جواد واقعا قلم زیبایی دارید با خوندن دلنوشتون اشک از گوشه چشمام سرازیر شد...
تبریک میگم به شما و همسفرهای عزیزتون که تو آزمون کمک راهنمایی قبول شدید
خداقوت به خدمتگزاران سایت
رضا سبزعلی زاده شنبه 23 شهریور 1398 09:56
خیلی عالی بود
امیدوارم همیشه موفق وپیروز باشید
تبریک جهت قبول در آزمون
هم سفر حمیده لژیون 11 جمعه 22 شهریور 1398 19:45
خیلی خوشحالم که در مسیر روشنایی قرار گرفتی برادر عزیزم و امیدوارم که در جایگاه کمک راهنمایی چراغی پر نور باشی برای کسانی که حالی چون خودت داشتند در بدو ورود به کنگره.
وهاب ل.یکم،کاسپین(قزوین) جمعه 22 شهریور 1398 18:39
چه زیبا با قلم بسیار عالی دوباره نور امید را درون من روشنتر کردید چه خوب که کنار شما آموزش میگیرم.
خیلی عالی وزیبا بود.
تبریک بابت قبولی در آزمون کمک راهنمایی
خدیجه همسفر محمد جمعه 22 شهریور 1398 17:07
دلنوشته بسیار زیبایی بود. آنچه امروز برداشت کردید حاصل سعی و تلاشتان در گذشته است.تبریک به شما و خانم خدیجه عزیزم.موفق باشید.
خداقوت خدمت خدمتگزاران سایت
امیر لژیون دوم کاسپین حمید اقا جمعه 22 شهریور 1398 10:13
تشکر بابت مطلب زیبایی که گذاشتید. استفاده کردم
مسافر مرتضی ل دهم جمعه 22 شهریور 1398 09:04
دلنوشته زیبایی بود با آرزوی موفقیت در تمام مراحل زندگی
همسفر فاطمه ل 8 کاسپین جمعه 22 شهریور 1398 05:05
برادر عزیزم این حس و حال گوارای وجودت که براش هر لحظه خواستی و تلاش کردی
نقی رهجواقارضا پنجشنبه 21 شهریور 1398 22:20
جوادجان خداقوت خیلی بیان های قشنگی گفتیدقطعاکه تلاش میکنید به این جایگاه کمک راهنمائی برسید تبریک میگم بهتون وخیلی خوشحال شدم
همسفر سکینه لژیون هشتم پنجشنبه 21 شهریور 1398 22:06
دلنوشته زیبایی بود . خداوند رو شاکرم که راه را برایمان نمایان کرد و به ما آموخت که زندگی ، را زندگی کنیم .تبریک عرض میکنم جایگاه خدمتی جدیدتون رو. لحظات زندگیتون پر از شادی و نشاط باشه
رضا لژیون ۱ پنجشنبه 21 شهریور 1398 21:25
تبریک میگم از ته دلم برات که تنها جایی دوست داشتم از من جلو باشی تو کنگره بود و جایگاه تو من را خوشحالتر از لحظه ای تو زندگیم کرده و سلامتی و شادیت آرزو منه و خیلی موفق باشی و با غمها غمگین شدم و شادیت شاد
مسافرمصطفی لژیون دوم پنجشنبه 21 شهریور 1398 21:06
جواد آقا ضمن تبریک جایگاه جدید به شما وخانواده محترمتون,واقعا چ زیبا وصف کردی ک هرکسی می تونه حر خودش باشه و مسیرش رو تغییر بده,لذت بردم,پاینده باشید
مسافر علی لژیون دوم پنجشنبه 21 شهریور 1398 14:06
آقا جواد بهتون تبریک میگم و واقعا براتون خیلی خوشحال شدم دلنوشته خیلی زیبایی هم بود واقعا همیشه حرفهاتون درس داشت برام
امیر رهجوی محمد آقا پنجشنبه 21 شهریور 1398 11:40
خیلی زیبا و دلی بود آقا جواد قطعا همین است که شما گفتین
امیدوارم در ادامه مسیرتان در کنگره موفق باشید و سربلند
محمد رهجوی آقا رضا پنجشنبه 21 شهریور 1398 10:38
اول از همه بابت جایگاه مقدسی که بدست آوردی بهت تبریک میگم دوست عزیز. دلنوشته ات پر از پیام های زیبا بود خیلی خوشحالم که از آن حقارت به این سرافرازی رسیدی و برایم روشن و واضح است که شایسته این جایگاه هستی
همسفر علی لژیون ۱۲ پنجشنبه 21 شهریور 1398 08:28
سلام خداقوت به برادر ل‌‌‌ژیونیم اقا جواد واقعا خیلی خوشحال شدم که تو ازمون کمک راهنمایی قبول شدی واقعا برازنده این جایگاه بودی
همسفر نازنین نمایندگی کاسپین پنجشنبه 21 شهریور 1398 08:22
خدا قوت و تبریک آقا جواد. انشاالله همیشه شادی و خوشی در زندگیتون باشه، این جا
جایگاه بسیار ارزشمند رو به شما و اعضاء محترم خانواده اتون تبریک میگم
احسان لژیون دوم کاسپین حمید اقا پنجشنبه 21 شهریور 1398 08:12
ممنون بابت مطلب زیباتون. استفاده کردم
چهارشنبه 20 شهریور 1398 23:49
و من هم میگم خدایااااااا شکرت... .
ای کاش من همه بودم و با همه دهان ها صدا میزدم:
"خدا را شکر"
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic